آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

آراد قلب مامانی

خواب دیدن جوجو

تقریبا یک ماه پیش اراد صبح که از خواب بیدار شد هراسان دنبال باباش گشت و از سالم بودن بابایی کلی ذوق کرد بعد از تعریفای جوجو فهمیدم که تو خواب دیده اقا گرگه ایکه اومده  هتو هتو  که همون شنگول منگوله رو خورده بابا رو گرفته و خورده.                دیروز صبح هم کنار اراد خوابیده بودم که یکهو از داد و فریاد اراد که با کشیدن شورتش به پایین که میگفت :‌‌ "  من این و نمیپوشم درش  بیار  " از خواب بیدار شدم و فوری شورتی که تنش بود و خیلی هم دوسش داره و نشونش دادم وقتی که فهمید لباس تنش نمیکنم با خیال تخت خوابید.   ...
15 شهريور 1390

تصادف پیشی

پیشی سیاه معذرت   دیروز غروب داشتیم میرفتیم خونه حاج بابا که تو راه بودیم ٢تا گربه داشتن اشغال میخوردن دویدی سمتشون تا اونا رو بترسونی یکهو گربه سیاهه ب دو رفت  تو خیابون همون لحظه یه پرشیا که داشت رد میشد گربه رو له کرد وااااااای خیلی منظره ی بدی بود منم فقط موندم جلوتو نذاشتم جون دادن حیوون زبون بسته رو ببینی وای عجب منظره بدی بود حیوونی ١٠ دقیقه فقط بالا پایین میپرید وکاری هم از دستم بر نمی اومد براش بکنم بعد از اون به هر کی که رسیدیم تعریف میکردی که پیشی رفت خیابون ماشین خورد بهش رفت پیش خدا من واقعا متاثر شدم   ش ...
15 شهريور 1390

بو

ديروز تو حياط خونه ي زهرا خاله داشتيم برا ي نظري شهادت اماممون برنج پاك ميكرديم كه مهتاب خانم به اراد گفت بيا يدونه بوس كنمت؟؟ اراد كه از بوس كردن متنفره گفت : بو ميدم!!!!! يعني بوسم نكنين ...
2 شهريور 1390

ياد ايام-عكساي ناز 2

         برا اولين بار كه ميخواستي فرني بخوري انقدر ذوق زده شده بودي كه 3 روز شير مامي رو نخوردي رفتم پيش دكترت گفتن :پسر شكمويي داريا نگران نباش بازم سينه تون رو ميگيره وهمينطور هم شد     به قول خودت (ناف) مافم معلومه اي جون واقعا يادش بخير .....     فدات بشم الهي     اي حاجي باباي ناقلا از اول به خودت عادتش دادي     از نوزادي وقتي شديد گريه ميكردي با دايي اروم ميشدي اينم از 5 ماهگيت قشنگترين خواب 2 فرشته مهربون  دوستون دارم دندونگير فيليته ديگه پسركم     خوش ميگذره؟؟؟؟؟لختي رفتي ...
31 مرداد 1390

یاد ایام _عکسای ناز

بدون شرح وقتي اراد همينقدري بود نصفه شبا هم همينطوري بعضي وقتا هم با صدا ميخنديد منم از طرز نگاهاش ميترسيدم  و فوري باباش رو بيدار ميكردم اينجا هم با پسر دايي امين مامان و بابا و داييها رفتيم كوه هوا خيلي سرد شد مجبور شدم روسري سرش كنم اين روسري هميشه همرام بود آخه با مكيدن اون ميخوابيد   وااااااي مامان قربونت بره هميشه با دقت به انگشتات نكا ميكردي و سر و صدا ميكردي     اينم ي مدل لا لا كردنه ديگه                     ...
31 مرداد 1390

بدون عنوان

امروز برنامه ماه عسل با اجراي عالي برادر عزيزم اقاي احسان عليخاني ي خانمي كه قلبش به خاطر شوك شديد به خاطر تصادف همسرش و قطعي پاش دچار ناراحتي شده بود و نياز به پيوند داشت و تنها با پايين تر از 10%كار قلبش بستري بوده قلب ي پسر 13 ساله به اسم مرتضي رو كه مرگ مغزي شده بود رو به اون خانم پيوند زده بودن و اون خانم كه مال نزديكاي نكا بود سلامتيش رو بدست اورده بود كه مامان باباي مرحوم مرتضي را هم بدون اطلاع از اينكه قلب بچش تو سينه ي  اون خانم ميتپيد به سن اوردن بيچاره مادر داغدار اشكش خشك نميشد وقتي فهميد كه گيرنده قلب پسرش كنارش نشسته محكم دستاش رو نگه داشته بود تو دستاش من فكر ميكنم كسي نباشه با ديدن اين صحنه اشكش در نياد و دلش به...
30 مرداد 1390

شور يا بي نمكترين كار فسقلي مامان

جمعه بابايي اراد جون رفته بود شكار 4 تا هم كفتر چاهي زده بود البته  با كلي ذوق اخه تازه جواز تفنگش اومده و اينم اولين شكارش بود وقتي كفترارو اورد خونه اراد با ديدن جوجه هاي بدون سر و خونين و مالين شروع كرد به غر زدن برا باباش  كه : بابايي چرا مامان ني ني ها رو  كشتي؟؟؟ چرا نذاشته بودي !!! اونا برن آسمون ؟؟؟چرا پاي ني نيش رو زخم كردي؟؟؟بابايي؟؟؟!!! در همين حين كه داشت غر ميزد ديدم تقويم رو برداشته و محكم كوبيد تو سر بابايي و بهش گفت تو آم پرنده هستي بابا يي منم با تفنگ نذاشته بودم پرواز كني بري بالا     حالا فردا نهار جوجه رو شكم پر كردم وخورده  و دستور داده كه به بابايي زنگ بزنيم و پشت تلفن...
30 مرداد 1390